شاید نشود ...


شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت؛ ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت ...  

همیشه ...

همیشه از فاصله ها گله می کنیم؛

شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی؛

برای فهمیدن کلمات؛

کمی فاصله هم لازم بود ...



منبع :وبلاگ مرجان سرخ

بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

bal.jpg

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

عرفان نظرآهاري

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

قیصر امین پور

قالی بزرگی است زندگی


قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:

78059176.jpg

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

عرفان نظرآهاري

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت... .
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

تنهایی

ای بلبل خوش آوا، آوا ده               ای ساقی ، آن قدح باما ده

با صد هزار مردم تنهایی                 بی صد هزار مردم تنهایی

هیچ شادی نیست اندر این جهان           برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر              از فراق دوستان پر هنر

هیچ گنجی نیست از فرهنگ به       تا توانی، رو هوا زی گنج نه

رودکی

پیامبری از کنار خانه ما رد شد


پیامبری از کنار خانه ما رد شد . باران گرفت.مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است . و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است .

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهانهزار گنجشک عاشق از انگشتان درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

کتاب «پیامبری از کنار خانه ما رد شد» 

نویسنده:«عرفان نظر آهاری»

«فاطمه طاهری» بازیگر پیشکسوت درگذشت


خبرگزاری فارس: «فاطمه طاهری» بازیگر پیشکسوت درگذشت

به گزارش خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس، «فاطمه صفر طاهری اصفهانی» صبح امروز -17 فروردین- بر اثر سکته قلبی به بیمارستان منتقل شد ولی متاسفانه تلاش پزشکان به نتیجه نرسید و این هنرمند پیشکسوت جان به جان آفرین تسلیم کرد. 

بنا بر این گزارش، فاطمه طاهری متولد سال 1318 در تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال 1336 با حضور در تئاتر آغاز کرد.

این هنرمند فقید بازی در سینما را با حضور در فیلم تحفه ها در سال 66 آغاز کرد و در کارنامه خود حضور در فیلم ها و سریال هایی نظیر گل پامچال، سایه همسایه، خاله سارا، طوبی، روز باشکوه، پهلوانان نمی‌میرند، زیر بام‌های شهر، دبیرستان خضرا، هامون، سفر جادویی، انفجار در اتاق عمل، شهر در دست بچه‌ها، نرگس، دیدار در استانبول، رابطه پنهانی، طعمه، مستاجر، آبادانی‌ها، جای امن، مهریه بی‌بی، راه افتخار، بی‌قرار، مرد آفتابی،زن امروز، تارهای نامرئی، طوطیا، شوخی، دختری به نام تندر، می‌ه‌مان مامان، پشت پرده مه و گرگ و میش دارد.

«دارا و ندار» به کارگردانی مسعود ده نمکی آخرین کار او در تلویزیون به شمار می رود.

آخرین خداحافظی "مجید" با "بی‌بی"

ماتریس متقارن ادبی


این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود

    ازچهره    افروخته     گل را    مشکن
    افروخته   رخ مرو    تو دگر    به چمن
    گل را     تو دگر   مکن خجل   اي مه من
    مشکن   به چمن    اي مه من    قدر سخن


مادرم خانه را سوت و کور کرد/ بی‌بی مادربزرگ همه بچه‌های ایران بود

خبرگزاری فارس: کارگردان و نویسنده سریال قصه های مجید در مورد فوت پروین دخت یزدانیان گفت: مادرم خانه را سوت و کور کرد و شاید با رفتنش دل عده زیادی را لرزاند، چرا که وی مادربزرگ همه بچه‌های ایران زمین بود.

خبرگزاری فارس: مادرم خانه را سوت و کور کرد/ بی‌بی مادربزرگ همه بچه‌های ایران بود

کیومرث پور احمد دقایقی پیش در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اصفهان درباره ویژگی‌های شخصیتی و زندگی خصوصی پروین دخت یزدانیان معروف به بی بی قصه‌های مجید گفت: مادرم 65 سال در آشپزخانه بود و دوازده بچه را بزرگ کرد و سر و سامان داد و همانند زنان ایرانی که خانواده دوست بودند بیشتر وقت خود را به خانه داری و آشپزخانه مصروف کرده بود.

وی افزود: مادرم به کتاب کتاب‌خوانی و تماشای سریال‌های تلویزیون علاقه داشت و با تمام گرفتاری‌هایش بافندگی با ماشین را یاد گرفت و برای بچه‌هایش پلیور می‌بافت.

کارگردان و نویسنده سینما و تلویزیون گفت: مادرم همیشه نمونه واقعی یک انسان فعال و سرزنده بود و حتی برای خود معلم نقاشی گرفته بود تا آلزایمرش که از 10 سال پیش به آن مبتلا بود را درمان کند.

وی ادامه داد: پروین دخت یزدانیان زنی خیرخواه و مثبت اندیش بود و هر کمکی که از دستش بر می‌آمد برای دوستان و آشنایان و همسایه‌گان انجام می‌داد.

پور احمد یادآور شد: از زمانی‌که آلزایمر مادر آغاز شد تا زمان فوتش 10 سال طول کشید و در سه چهار سال آخر زندگی نباتی و سختی را می‌گذراند.

وی گفت: شاید مادرم به دلیل شرایط سخت بیماری راحت شد، اما خانه ما رو سوت و کور کرد و با رفتن ایشان همدلی که از وجود مادر در بین بچه‌ها بود کم‌رنگ می‌شود.

کارگردان سریال قصه‌های مجید در پاسخ به این سوال خبرنگار فارس که زنده یاد یزدانیان در جلوی دوربین و پشت صحنه‌ها چگونه بودند، اظهار کرد: وی همانند دیگر کارها، مسئولانه در سر صحنه حاضر می‌شد و حتی در زمان تولید سریال قصه‌های مجید که پدرم هنوز زنده بود کارهایش را به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌کرد که پس از ضبط برنامه در خانه حاضر شود و برای پدرم غذا بپزد.

وی تصریح کرد: از ویژگی‌های بارز بی بی، بداهه گویی متناسب با سکانس‌ها در زمان ضبط بود و طوری بازی می‌کرد که تنها یک برداشت در بیشتر سکانس‌ها کافی بود.

پور احمد گفت: مادرم در زمان پخش سریال قصه‌های مجید ستاره تلویزیون ایران شده بود و به نوعی مادربزرگ همه بچه‌های ایران زمین بود.

در پاسخ به این سوال که مادرتان کدامیک از کارهایشان را بیشتر دوست داشتند، تصریح کرد: برای او فرقی نمی‌کرد، اما خاطره جالبی که از او دارم اینکه بعد از فوت پدرم ما سر کار خواب‌نما بودیم، من به مادر گفتم تا 40 روز کار را تعطیل می‌کنیم اما ایشان به من گفتند تو خیلی ضرر می‌کنی، و کار را پس از هفته پدرم آغاز کردیم.

به گزارش فارس، پروین دخت یزدانیان یا همان بی بی مشهور قصه‌های مجید که هنوز یاد و خاطره آن در ذهن‌های کودکان و نوجوانان دهه 70 ماندگار است ظهر امروز در سن 89 سالگی در نجف آباد اصفهان دار فانی را وداع گفت.

وی که چند سالی بود بر اثر بیماری و کهولت سن در بستر بیماری بود، توسط دخترش پرستاری می‌شد.

پروین دخت یزدانیان که در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد، دارای 12 فرزند، 25 نوه و پنج نتیجه است که از میان این تعداد فرزند کیومرث و منوچهر پور احمد کارگردان و نویسنده نام آشنای سینما و تلویزیون هستند.

حضور یزدانیان مقابل دوربین از سال 1370 با مجموعه «قصه‌های مجید» آغاز شد و ایفای نقشش در سینما از سال 1371 با «صبح روز بعد» و «شرم» که هر سه به کارگردانی پسرش بود ادامه یافت.

وی در فعالیت کوتاه مدت خود در سینما، حضور در فیلم‌های «نان و شعر» (1372)، «خواهران غریب»(1374) و «شب یلدا»(1379) را به کارگردانی فرزندش کیومرث پور احمد و ایفای نقش در فیلم مهریه بی بی(1373) ساخته اصغر هاشمی تجربه کرد.

بی‌بی قصه‌های مجید پلان آخر قصه‌هایش را کات کرد

خبرگزاری فارس: پروین‌دخت یزدانیان معروف به مادر بزرگ قصه‌های مجید در سن 89 سالگی دار فانی را وداع گفت.

خبرگزاری فارس: بی‌بی قصه‌های مجید پلان آخر قصه‌هایش را کات کرد

به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان پروین‌دخت یزدانیان یا همان بی بی مشهور قصه‌های مجید که هنوز یاد و خاطره آن در ذهن‌های کودکان و نوجوانان دهه 70 ماندگار است ظهر امروز در سن 89 سالگی در نجف آباد اصفهان دار فانی را وداع گفت.

وی که چند سالی بود بر اثر بیماری و کهولت سن در بستر بیماری بود، توسط دخترش پرستاری می‌شد.

یزدانیان که در نجف‌آباد اصفهان به دنیا آمد، دارای 12 فرزند، 25 نوه و پنج نتیجه است که از میان این تعداد فرزند کیومرث و منوچهر پوراحمد کارگردان و نویسنده نام آشنای سینما و تلویزیون هستند.

حضور یزدانیان مقابل دوربین از سال 1370 با مجموعه «قصه‌های مجید» آغاز شد و ایفای نقشش در سینما از سال 1371 با «صبح روز بعد» و «شرم» که هر سه به کارگردانی پسرش بود ادامه یافت.

وی در فعالیت کوتاه مدت خود در سینما، حضور در فیلم‌های «نان و شعر» (1372)، «خواهران غریب» (1374) و «شب یلدا» (1379) را به کارگردانی فرزندش کیومرث پور احمد و ایفای نقش در فیلم مهریه بی‌بی (1373) ساخته اصغر هاشمی تجربه کرد.

برنادت سوبیرو

برنادت سوبیرو (به فرانسوی: Marie-Bernarde Soubiroux) در ژانویه ۱۸۴۴ - ۱۲۲۳ ه.ش - در روستای لورد در جنوب فرانسه به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده ۷ نفره و فقیر خود بود. او مدعی شد بانویی مقدس را می‌بیند و با او گفتگو می‌کند .عده‌ای به او ایمان آورده و عده‌ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف‌های برنادت که از طرف آن بانوی مقدس ( احتمالا مریم مقدس) بیان می‌کرد و به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می‌نمود. پدر او آسیاب آبی را اداره می‌کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو (Gave) می‌ریخت. برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در ۱۶ آوریل ۱۸۷۹- بهار ۱۲۵۸هجری شمسی - در سن ۳۵ سالگی از دنیا رفت. ۵۵ سال بعد از مرگش از طرف کلیسا به عنوان قدیس حامی بیماران، خانواده و فقرا پذیرفته شد. پس از ۱۲۷ سال، مقامات بدن او را از کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود بیرون آوردند و دیدند که جنازه‌اش نپوسیده است و این محل امروزه زیارتگاه کاتولیک‌ها می‌باشد.

Bernadette Soubirous-sarcophagus.jpg

در سن چهارده سالگی برای اولین بار حالت شهود به او دست می‌دهد و طبق گفته خودش "یک خانم کوچک و جوان" را در تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار می‌شود. در دیدارهای بعدی عده‌ای از مردم هم با او می‌رفتند ولی گویا دیگران چیزی نمی دیدند. در همان مکان امروز مجسمه‌ای از مریم مقدس قرار داده شده است. آن خانم جوان از برنادت می خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت هیچ گاه او را معرفی نکرد و تنها او را "خانم" صدا می‌کرد ولی مردم شهر گفتند که او مریم مقدس بوده است.در ۱۳ امین دیدار برنادت به مادرش می‌گوید که خانم به او گفته است : " برو پیش کشیش‌ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته‌های مردم به اینجا بیایند." برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال Dominique Peyramale می‌رود و خواهش خود را به اطلاع او می رساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته می‌گوید که این خانم باید هویت خود را آشکار کند. برنادت در دیدار بعدی این را به خانم می‌گوید اما او تنها کمی خم می‌شود و لبخند می‌زند. کشیش از برنادت می خواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه‌ای انجام دهد که قابل دیدن باشد. بوته گل سرخ زیر فرورفتگی داخل کوه که خانم کوچک در آنجا ظاهر می‌شد در بهمن ماه - اواسط فوریه - گل می‌دهد. در آخرین دیدار آن خانم به برنادت می‌گوید که از آب چشمه‌ای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد. آنجا چشمه‌ای وجود نداشت. برنادت فکر می‌کند که شاید در زیر زمین چشمه‌ای باشد، با دستهایش خاک گل آلود را می‌کند و به آب بدمزه‌ای می‌رسد. پس از چندین بار تلاش آب تمیز تر می‌شود و از آن می نوشد و کمی هم از گیاهان اطراف می‌خورد. در حالی به میان مردم بر می‌گردد که صورتش گل آلود بود و اثری از چشمه‌ای که ادعایش را می‌کرد نبود و همین باعث دامن زدن به تهمت‌های مردم شد و گفتند که او دروغپرداز و فریبکار است. پس از چند روز چشمه‌ای در همان مکان جاری شد.به زودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی ۱۴۵ سال ۶۷ شفای بدون توضیح به معنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است. آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برنادت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا می‌دهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج می‌برد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد. تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهر لورد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵میلیون زائر از این شهر دیدن می‌کنند. در فرانسه تنها پاریس هتل‌های بیشتری از شهر لورد دارد.

در ۲۲ سپتامبر ۱۹۰۹ - ۱۲۸۸ ه.ش -، بدن او پس از ۳۰ سال از قبر مرطوبش درآورده شد. هرچند صلیبی که در دست او بود و تسبیحش زنگ زده بودند، اما بدنش سالم مانده بود . بدنش را شستند، لباس مجدد بر تنش کردند و دوباره به خاک سپرده شد. بار دوم، در ۳ آوریل ۱۹۱۹، بدن او مجدداً از قبر درآورده شد . باز هم بدنش سالم مانده بود . در ۱۹۲۵، بدن او برای بار سوم از قبر درآورده شد . نقابی مومی ( بر اساس عکسهای موجود و ظاهر صورتش) برای وی آماده شد، زیرا کلیسا نگران بود که هر چند بدن او سالم مانده، اما چشمان و بینی تورفته و رنگ تیره شدهٔ پوستش، تأثیر نامناسبی بر مردم داشته باشد . بدن او اکنون در کلیسای سنت برنادت در [Nevers] محل زیارت مؤمنان کاتولیک است. بدن او، با عمر نزدیک به ۱۳۰ سال، هنوز سالم است.

 

آوای برنادت

آوای برنادت یا آهنگ برنادت (به انگلیسی: The Song of Bernadette)، نام فیلمی است دربارهٔ زندگی برنادت سوبیرو، که در سال ۱۹۴۳ و به کارگردانی هنری کینگ ساخته شد. فیلمنامهٔ فیلم بر اساس روایتی که فرانتس ورفل از سرگذشت برنادت سوبیرو در رمان آوای برنادت داشته، نوشته شده‌است. این رمان در سال ۱۹۴۲ منتشر شد و یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های آن زمان بود.

 

فیلم آوای برنادت، در سال ۱۹۴۳ برندهٔ ۴ جایزهٔ اسکار از جمله جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای جنیفر جونز، جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری، جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم و جایزه اسکار بهترین دستاورد هنری شد. این فیلم همچنین برای ۸ جایزهٔ اسکار دیگر از جمله جایزهٔ اسکار بهترین فیلم، نامزد بود.

مهبوط، رمان متفاوت سال 90

مهبوط، رمان متفاوت سال 90


این رمان داستان شاعری است که در نوعی سرگردانی ذهنی به سر می‌برد و از طرفی گرفتاری‌های دنیوی باعث می‌شود تا به نیهیلیسم برسد و لطف خدا را انکار کند.


مهبوط

هشتمین جایزه «واو» با بررسی 51 کتاب منتشره در سال 89 کار خود را شروع کرد و 9 اثر متفاوت با بررسی داوران، به مرحله نهایی رسیدند که در نهایت 6 کتاب «آتش به اختیار»، «قانون قبیله پدری»، «مهبوط»، «خنده شغال»، «باید بروم»، «پنجره زودتر می میرد» نامزد دریافت جایزه رمان متفاوت سال شدند که در نهایت «مهبوط» نوشته مرتضی فخری به عنوان برگزیده رمان متفاوت سال، اعظم کیان افراز به عنوان ناشر برگزیده و وحید پاک طینت به عنوان نویسنده شایسته تقدیر بخش رمان متفاوت معرفی شدند.

جایزه نویسنده برگزیده مبلغ 700 هزار تومان، لوح تقدیر و تندیس جایزه «واو» بوده و 2 انتشارات ققنوس و نیستان به عنوان پشتیبان مالی، هشتیمن دوره جایزه «واو» را همراهی کردند.

مرتضی فخری در این مراسم گفت: من در منزلم، تلویزیون را جمع کرده‌ام و حتی رمان هم کم می‌خوانم چون پدر و مادرم به قدری برایم افسانه و قصه تعریف کرده‌اند که گنجینه‌ای غنی دارم.

فخری در بخش دیگری از سخنانش گفت: من بارها و بارها آثار ولف یا نویسندگان آمریکای لاتین را نوشته و خوانده‌ام. شاید 10 یا 20 بار کتابی را می‌خوانم ولی درست می‌خوانم. درباره رمان «مهبوط» باید بگویم که این کار را با وضو نوشتم و کتاب صحنه‌ای نداشت که من با آن گریه نکرده باشم. یکی از منتقدان به من گفت حیف این قلم نیست که به خدمت تفکر مذهبی باشد؟ واقعیت این است که من نمی‌توانم از مذهب جدا شوم. جامعه ما هم همین‌طور است و مردم ما نمی‌توانند از مذهب جدا شوند. دردهای عمیقی در جامعه وجود دارد که باید پاسخ داده شوند.

نویسنده رمان «مهبوط» گفت: این که می‌گویم فیلم نمی‌بینم و زیاد رمان نمی‌خوانم به این دلیل است که از تاثیر گرفتن می‌ترسم. 4 ماه قبل فیلمی دیدم که یک پلان آن دارد دیوانه‌ام می‌کند و بسیار سعی می‌کنم تا هنگام نوشتن از آن تاثیر نگیرم. نکته دیگر این است که نمی‌خوانم کار تکراری بکنم. من به مدت 5 تا 6 سال با خودم جنگ داشتم تا از گابریل گارسیا مارکز جدا بشوم چون وقتی داستان می‌نوشتم، می‌دیدم که کارهای او را می‌نویسم.

چه عشق‌های احمقانه‌ای!... درست همچون نگاه‌هایی که بین شاهزاده موش‌زاد و شهناز اتفاق افتاده بود. و حالا، ‌پایانی جز یاسی فروخورده ، نداشت ... تلخ سرنوشتی که موش‌زاد را وا می‌داشت، سوار بر خماری اسب ، و بی‌اعتنا به آواز پراکنده‌ی گنجشک‌ها، هق هق‌هایش را، به سوی جنگلی در پیش روی، یورتمه کند...

این رمان داستان شاعری است که در نوعی سرگردانی ذهنی به سر می‌برد و از طرفی گرفتاری‌های دنیوی باعث می‌شود تا به نیهیلیسم برسد و لطف خدا را انکار کند.

او افزود: این شاعر در آخر رمان متوجه می‌شود که تمام این سختی‌ها برای این بوده که ذات لایزال الهی صدای او را بیش‌تر بشنود.

فخری با اشاره به این‌که بیش از یک سال و نیم صرف نوشتن این رمان کرده، معتقد است: مهبوط حاصل یک دغدغه است؛ دغدغه انسانی که که هبوط آسمانی‌اش به زمین در رنج است. قهرمان این داستان نیز انسانی است که رجعت آسمانی خود از بهشت به زمین به نوعی در رنج است و تلاش می‌کند تا به حقیقت فطرت الهی خود پی ببرد.

نام مهبوط نیز در واقع اشاره‌ای است به انسانی که در این وضعیت قرار گرفته است. این رمان توسط نشر افراز به چاپ رسیده است.

بخشی از فصل اول این کتاب:

چه عشق‌های احمقانه‌ای!... درست همچون نگاه‌هایی که بین شاهزاده موش‌زاد و شهناز اتفاق افتاده بود. و حالا، ‌پایانی جز یاسی فروخورده ، نداشت ... تلخ سرنوشتی که موش‌زاد را وا می‌داشت، سوار بر خماری اسب ، و بی‌اعتنا به آواز پراکنده‌ی گنجشک‌ها، هق هق‌هایش را، به سوی جنگلی در پیش روی، یورتمه کند...»


بخش کتاب و کتابخوانی تبیان

دانلود آهنگ بسیار زیبای بوی عیدی با صدای زنده یاد فرهاد مهراد

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،



با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

دانلودآهنگ بوی عیدی با صدای فرهاد مهراد 

منبع